اگه منرو اينجا پيدا نکرديد يه سری به لينکها بزنين.

         شايد رفته باشيم اونجا.

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٤


 

 

الاغ و چاه

 

روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن

صاحب الاغ كه نمي‌دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت:

« چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود: الاغ هم كه پير است بنابر اين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد». صاحب الاغ  تصميم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمك كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد.

هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاك به درون چاه كردند.

با ريخته شدن خاك به درون چاه الاغ شروع به بي‌قراري كرد و خود را به ديواره‌هاي چاه مي‌زد و با صداي بلندي عر و عر مي‌كرد. اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود، آيا الاغ بيچاره واقعاً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود.. صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاك به چاه ريخته مي‌شود الاغ خاك را از پشت خود مي‌تكاند و روي آن مي‌ايستد. با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاك از روي خود و ايستادن روي لايه‌هاي جديد خاك به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.

انسان هم در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته مي‌شد) زيادي روبرو مي‌شود. اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون مي‌آيد كه نگذارد آنها او را از پاي درآروند و زندگي را براي او مختل كنند. انساني پيروز است كه از مشكلات به نفع خود استفاده كند و با غلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كند.

همهء ما از چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي‌يابيم و به زندگاني پر نشاط و موفقي دست پيدا مي‌كنيم.

 

 

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

مشخصات مردانی که باید از آنها پرهیز کرد :

 

1)    هوس بازها

2)    معتادها ( دائم الخمرها ، قماربازها و ... )

3)    بیکاره ها و لاف زن ها

4)    مردان وابسته

5)    مردان دمدمی مزاج و بی اراده

6)     مردان خسیس

7)    هفت خط ها

8)    بی بو و خاصیت ( مردان کسل کننده یا گوشه گیر )

9)    رنجورنمایان

10)    بدبینها ، شکاکها و سوءظنیها

11)    وسواسی ها

12)    سلطه جوها

13)    پرخاشگرها

14)    صاحبان مشاغل پراهمیت

 

 

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

 

مشخصات زنانی که باید از آنها پرهیز کرد :

 

1)    زنی که متکی به زیبائی است

2)    دخترانی که به مال و منال پدر می نازند

3)    مد پرست ها

4)    دختران لوس و از خود راضی

5)    دختری که شدیداً متکی و وابسته است

6)     دختران جاه طلب

7)    دختران همه چیز دان ( عقل کلها )

 

 

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.»اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :«اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند

خداوند لبخند زد «فرشته تو باريت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود

كودك ادامه داد: «من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»

خداوند او را نوازش كرد و گفت: «فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني

كودك با ناراحتي گفت: «وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟»

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: «فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعاكني

كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود

كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود

خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهدكرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه دركنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.

او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد

خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي او را مادر صدا كني

 

تقديم به مادر عزيزم

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

در باب يک افسانه :


داستانِ من و تو افسانه ء قشنگي است؛

يادت هست از گربه ی باغچه مان ترسيدي‌؟
يادم هست گربه را ترساندم ؛
و به تو قول دادم ،
که از آن پس تا ابد در کنارت می مانم.
يادم هست با چشمان سياهت
-
که به زيبايي ِ يک رُمانِ غمگين بود -
به من نگاه کردي ، و به من خنديدي.

يادت هست مجنون شدم؟ يا فرهاد ؟
از روزي که يادم هست تو ليلي بودي؛
و هنوز هم هستي ، و تا ابد خواهي ماند.
يادم هست ظرفم را که شکستي ،
بر بيستونِ دلم حک کردم :
عشق را بايد کُشت،
يا با دروغ ، از روبرو ، يا با خيانت ، از پُشت.
پس از آن روز،
صلاح مملکتم را در دست خسروان ديدم؛
پس از آن روز - تا امروز -
نه « دوستت دارم » ارزشي داشت، و نه عشق معني مي داد.

يادت هست وقتي اشکهايم را ديدي بازگشتي ؟
ديگر درست يادم نيست؛ من تمساح نبودم ، يا بودم ؟
يادم هست که يک بار خيانت کردم ،
و يک عمر دروغ گفتم ،
و تو فهميدي ،
و دلت نشکست ،
خُرد شد ، ريز ريز شد و زمين ريخت.
پس از آن روز - تا امروز -
نه « دوستت دارم » هايم را دوست داشتي ، نه به چشمانم اعتماد داشتي.

يادت هست شبِ قبل از رفتنت مرا بوسيدي؟
و به من گفتي که منتظر مي ماني ؛ يا نگفتي؟ يادم نيست.
يادم هست سيمهاي تلفن گرمي صدايت را مي خوردند ،
و بوسه هايي که با حروف تايپ شده مي فرستادي در راه مي مُردند.
اشکهايم که تمام شد، دلم پر از خالي شد، خام شد.
مي داني ،
دروغ ِ اول سخت است، بعدي راحت مي شود.
يادم هست خيانت غير ممکن مي نمود ،
ولي آن هم - به لطف فاصله - کم کم عادت مي شود.
شايد نتوانم بهترين روز زندگي ام را به ياد بياورم ،
ولي تا ابد مي دانم ،
بد ترين روز زندگي ام همان روزي بود که تصادف کردم ،
و به تقدير ايمان آوردم ،
وقتي تو دقيقا در همان روز همه چيز را فهميدي.

يادت هست روزي که به ديدنم آمدي پيرهن سفيدت را پوشيدي؟
من هنوز از ديدن اقيانوس آرام سرمست بودم ؛ يا از ديدن چشمان تو؟ يادم نيست.
يادم هست گذشته ام را به يادم نياوردي ،
و برايم بهترين آرزوها را کردي ، و باز مرا در آغوشت گرفتی ،
و باز مرا بوسيدي ، و به سوي اقيانوس ديگري رفتي.
شايد اگر داستان ما افسانه نبود،
همين جا پيش من مي ماندي ، و ديگر نه دوري بود و نه درد و نه دلتنگي.
ولي در افسانه ء ما، دوري شرط لازم بود ،
و تو - فرشته ء زيباي من - باز هم زشتي هاي مرا ديدي.

يادت هست چند ماهي حرفهاي مرا از دهان ديگري شنيدي؟
و من از دست خودم بسيار رنجيدم؛ يا از دست تو هم؟ يادم نيست.
يادم هست خودم خشتها را کج نهادم ،
و حالا من بودم و ديوار کجي که هيچ گاه به ثريا نرساندم.
و چه مرزهايي که شکست ،
و چه حرفهايي که روزي هزار بار آرزو مي کنم هرگز نمي شنيدي.

اقيانوس اطلس هنوز هم به آرام نرسيده است ،
و ديروز مادرم گفت که دماوند هنوز هم قله ء دنا را نديده است ،
ولي امروز تو باز هم به من رسيدي ، يا من به تو رسيدم ، واقعا نمي دانم.

حس مي کني؟
که اينبار همديگر را جور ديگري مي بوسيم؟
مي بيني؟
که اينبار چقدر راحت « دوستت دارم » ها را مي گوييم؟
دقت مي کني؟
که اينبار ديگر از گذشته هيچ چيزي نمي گوييم؟
مي داني،
داشتم فکر مي کردم نکند بزرگ شده ايم؟
نکند زمانش رسيده است ، که فصل آخر افسانه ء مان را بنويسيم؟

داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.
يک افسانه قشنگ ، پايان قشنگي دارد؛ يا ندارد؟ يادم نيست.
زمان ، حافظه اش خوب است ؛ مطمئنم مي داند.
برايش صبر مي کنم ، تا افسانه ء قشنگمان را به پايان برساند.
مي داني،
من مي دانم- هر چه که پيش آيد -
هر کسي هر روز هر جايي داستان من و تو را بخواند ،
به خودش خواهد گفت :
داستان من و تو ، افسانه ء قشنگي است.

 

 

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

 

بخوان و بخند و بخند و بخوان

 

- مردان از دو نظر بر زنان ترجيح دارند:‌اول اينكه ديرتر زير بار ازدواج ميروند. دوم اينكه زودتر ميميرند و راحت ميشوند

 

- در يك مهماني مهماندار به مهمانان خود گفت:‌هر كس از زنش راضي نيست لطفاً بلند شود . تمام مهمانان به استثناي يك نفر بلند شدند. مهماندار رو به آن يك نفر كرد و گفت:‌به به شما چقدر خوشبخت هستيد كه در زندگي زناشوئي از خانمتان راضي هستيد! مهمان گفت :‌اينطور نيست امروز خانم قلم پايم را با چوب شكسته است. و گر نه از همه زودتر بلند ميشدم.

- جواني كه ميخواست ازدواج كند هر دختري كه پيدا ميكرد مادرش نمي پسنديد . اين موضوع را با يكي از رفقايش درميان گذاشت. رفيقش گفت:‌دختري پيدا كن كه شبيه مادرت باشد. جوان پس از جستجوي زياد دختري شبيه مادرش پيدا كرد و او را به مادرش نشان داد. مادر دختر را پسنديد ولي موقعي كه او را به پدرش نشان داد،‌پدر خيلي نارحت شد و گفت اصلا قابل تحمل نيست.!!!

- مردي تصادف كرده بود بيهوش شده بود. او را به بيمارستان برده بستري نمودند . پس از مدتي كه به هوش آمد گفت: مثل اينكه من در بهشت هستم! زنش كه در كنار او نشسته بود گفت:‌احمق مگر نمي بيني كه من در كنارت هستم !!!

- مردي را گرفته به تيمارستان بردند. دكتر پرسيد اين آقا چه ناراحتي دارد؟ مأمور گفت :‌اين مرد موقعي كه با مادر زنش دست به يخه شده بود ديديم و او را گرفته و به اينجا آورديم. دكتر گفت:‌چرا او را به كلانتري نبرديد و او را به اينجا آورديد؟ ‌مأمور گفت: ‌آقاي دكتر اين مرد ميخواست به زور مادر زنش را ببوسد!!!

- جواني از سقراط حكيم پرسيد كه آيا من ازدواج كنم يا خير؟ گفت چه بكني و چه نكني هر دو مايه ي تاسف است .

- برناردشاو ميگويد : مرد تنها حيواني است كه براي چندمين بار ميتوان او را گول زد و زن تنها جانوري است كه به خوبي از عهده اين كار بر مي آيد !

- نويسنده معروفي ميگويد زن مثل كراوات است هم زيبايي به مرد ميبخشد و هم گلويش را فشار ميدهد .

- سموئل باتلر طنز نويس انگليسي ميگويد :‌دزدان سرگردنه يا جان آدم را ميگيرند يا مالش را . در صورتي كه زن آدم هر دو را ميگيرد .

- خواب خوش بهترين نعمت است ولي تازه دامادها از آن محرومند .

- يكي از عقلا ميگويد : بزرگترين حسن تجرد اين است كه آدم از هر طرف تخت خواب كه بخواهد ميتواند پائين بيايد .

 

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

 

بيست سخن بزرگ از بيست مرد بزرگ :

اسكار وايلد :
ما همواره كارهاي احمقانه را كه انجام داديم به نام تجربه به رخ ديگران مي كشيم .!

تولستوي :
بدترين و خطرناكترين كلمات اين است :‌“ همه همين جورند “

ناپلئون بناپارت :
مردم با شخص ما دوست نيستند بلكه با سعادتمان دوست هستند .!

البرت كامو :
در دنيا هيچ چيز نيست كه به يك لببخند بيارزد ..

گاندي :
سعي كن از گناه نفرت داشته باشي نه از گناهكار ..

سيسرون :
هيچ سخن ياوه اي نمي توان گفت كه فيلسوفي آن را نگفته باشد .

ونكوك :
برترين هنر دوست داشتن انسانهاست ..

ژان ژاك روسو:
فحش دليل كساني هست كه حق ندارند ..

اليوت :
فاصله ميان جنون و نبوغ با موفقيتها اندازه گيري مي شود .

آرساي كبير :
خداوندا به آنان كه دوستشان داري ! ‌چيزي نياموز ...

برنارد شاو:
انسانها تنها حيواناتي هستند كه سخت از آنها وحشت دارم ..

سقراط
وقتي آزادي افسار گسيخته شود استبداد نزديك مي شود ...

ولتر:
دروغ مثل برف هست هر چقدر آن را بغلتانيد بزرگتر مي شود ..

باب يارگر:
به اشتباهات خود بخنديد قبل از اينكه ديگران اينكار را بكنند !!

نن :
به دنبال حقيقت نگرد تنها عقايدت را رها كن ..

شيلر :
آزادي تنها در عالم خيال وجود دارد ...

كانت :
چنان باش كه به همه بتواني بگوئي :‌چون من باش ...!

فرانكين :
پيش از ازدواج چشمها را خوب باز كنيد و بعد از آن كمي روي هم بگذاريدشان ...

سنت آگزوپري :
داشتن يك دوست عاليه ! حتي دم مرگ ...

ويكتور هوگو:
آزادي ما از نقطه اي شروع مي شود كه آزادي ديگران خاتمه يابد ..!

 

 

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

 

حس تلخ

 

سربازي كه پس از جنگ ويتنام ميخواست به خانه برگردد ؛ در تماس تلفني خود از سانفرانسيسكو به والدينش گفت:

« پدر و مادر عزيزم ؛ جنگ تمام شده و من ميخواهم به خانه باز گردم؛ ولي خواهشي از شما دارم.دوستي دارم كه مايلم او را به خانه بياورم»

 

والدين او در پاسخ گفتند:ما با كمال ميل مشتاقيم كه اورا ملاقات كنيم.

 

پسر ادامه داد: «ولي لازم است موضوعي را در مورد او بدانيد. او در جنگ به شدت آسيب ديده و در اثر برخورد با مين يك دست و يك پاي خود را از دست داده است و جايي براي رفتن ندارد. بنابر اين ميخواهم اجازه دهيد كه او با ما زندگي كند.»

 

پدر گفت:پسر عزيزم شنيدن اين موضوع براي ما بسيار تاسف بار است ؛ شايد بتوانيم به او كمك كنيم كه جايي براي زندگي پيدا كند.

 

پسر گفت:« نه ؛ من ميخواهم او با ما زندگي كند.»

 

والدين گفتند: تو متوجه نيستي. فردي با اين شرايط موجب دردسر ما خواهد شد.ما فقط مسئول زندگي خودمان هستيم و نميتوانيم اجازه دهيم مشكل فرد ديگري زندگي ما را دچار اختلال كند. بهتر است به خانه باز گردي و او را فراموش كني.دوستت راهي براي ادامه زندگي خواهد يافت.

 

در اين هنگام پسر با ناراحتي تلفن را قطع كرد و والدين او ديگر چيزي نشنيدند.چند روز بعد پليس سانفرانسيسكو به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از يك ساختمان بلند جان باخته است و آنها مشكوك به خودكشيند.پدر و مادر سراسيمه به سمت سانفرانسيسكو مراجعه كردند و براي شناسايي جسد به پزشكي قانوني رفتند.آنها فرزند را شناختند و به موضوعي پي بردند كه تصورش را هم نميكردند. فرزند آنها فقط يك دست و يك پا داشت

 

 

پرواز را به خاطر بسپار.........

 

 

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤


 

اين مطلب تکراری ولی خوندنش خالی از لطف نيست

 

اگر شما زنی رو بشناسيد که هشت تا بچه داره، که سه تا از اونها کر هستن، دوتاشون کور، و يکيشون هم عقب مونده ذهني، و در عين حال خود زن هم سفليس داره، آيا به نظر شما درسته که اين زن دوباره بچه دار بشه؟
سوال دوم:
فرض کنيد که قراره توی يک انتخابات آزاد رهبر آينده جهان رو از بين اين سه نفر انتخاب کنن:
کانديدای اول: گفته ميشه از يه جناح حقه باز و دروغگوست، می گن که تو مهمترين تصميم گيری ها نظرات فالگيرها رو از همه بيشتر قبول داره، همينطور معروفه به اينه که علاوه بر همسرش دوتا معشوقه هم داشته، والبته پشت سرهم سيگار می کشه و مشروب می خوره.
کانديدای دوم: دوبار از کارش اخراج شده، معمولا تا لنگ ظهر می خوابه، تو دوران دانشجوئی معتاد به ترياک بوده و در حال حاضر هم روزی يه بطری ويسکی حداقل مقدار مصرف مشروبشه.
کانديدای سوم: يک قهرمان جنگ، کسی که تا بحال لب به سيگار و مشروب نزده و حتی برای سالم موندن گياهخواره، و تا بحال درعمرش هيچ رابطه نامشروعی نداشته.
خوب؟ شما به کدومشون رای ميدين؟ اول خوب فکر کنيد و تصميم بگيريد، بعد بقيه متن رو بخونيد:
راستش رو بخواين کانديدای اول روزولت رئيس جمهور امريکا در طول جنگ جهانی، کانديدای دوم وينستون چرچيل نخست وزير موفق انگلستان در زمان جنگ جهانی و کانديدای سوم که احتمالا کانديدای محبوب و منتخب شماست، کسی نيست جز هيتلر!
در ضمن، اگر در مورد بچه دار شدن اون زن نظر مخالف داريد، در حقيقت داريد از بدنيا اومدن بتهوون پيشگيری می کنيد!
جالبه نه؟! اينجور چيزا باعث می شه آدم يه خورده به قضاوت و پيشداوری خودش در مورد ديگران شک کنه.
اميدوارم واقعيت های بالا به شما کمک کرده باشه تا متوجه بشيد قضاوت کردن، مخصوصا راجع به ديگران و شخصيتشون چقدر سخت و حساسه.
ما هيچکدوممون امامزاده نيستيم، و اجازه نداريم بخاطر ظاهر يه قضيه ديگران رو پيشاپيش داوری و مجازات کنيم

 

 

  
نویسنده : موسي.ا ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٤